اسلایدر

یک سفر کرببلا در رمضان میخواهیم

                                                                

ما که لبریز غم و غصه و آهیم هنوز
رمضان آمده و غرق گناهیم هنوز


رانده از عالم و آدم شده ایم آقا جان
بی کس و خسته و بی پشت و پناهیم هنوز


دستمان را تو گرفتی که بیاییم به راه
ولی افسوس که ما در ته چاهیم هنوز


ما خجالت زده ی لطف تو هستیم زیرا
آه...غفلت زده با روی سیاهیم هنوز


با همین روی سیاه و دل ناپاک اقا
به خداوند قسم چشم به راهیم هنوز


هرشب ماه مبارک بخدا گریه کنان
روضه های شه بی یار و سپاهیم هنوز

مرده ایم و ز دم گرم تو جان میخواهیم
یک سفر - کرببلا- در رمضان میخواهیم

                                                                   

 

 

 

 

الحمدلله دوباره درهاي بهشت گشوده شده ؛ زمين به آسمان نزديک گشته ؛ ضيافت الهي آغاز گرديده .

در هنگامه نشستن بر سجّاده نياز ، فرج و ظهور مولا را از خداي منّان طلب کنيم .

بار الها ! تا رمضان به نهايت نرسيده ، انتظارمان را به پايان رسان..

 

 

 

زمان ارسال: پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ساعت: 11:34
نویسنده: ترنم سکوت
پدرجان هزارو صدو هشتادومین سالروز میلادت مبارک
 

          

 

پدرجان 1180 سالروز میلادت مبارک

 

نیمه ی شعبان سالروز ولادت گل سرسبد هستی ،

آخرین ذخیره ی الهی ، یگانه منجی

 عالم بشریت حضرت بقیه الله الاعظم بر حضرتش

و عموم شیعیان جهان تبریک و تهنیت باد!

 

 

پیش از شروع خلقت، قبل از وجود آدم

 وقتی نبود حوا، وقتی نبود آدم

تاریک بود و خاموش، حق مانده بود با حق

 در هیچ محض، تنها، در آن سکوت مطلق

ناگاه از آن سیاهی، زد شعله ای شراره

 روشن شد عرش اعلی، با چارده ستاره

از بین انجمن سبز، می شد یکی پیمبر

 یک نور فاطمه شد، یک نور نیز حیدر

یک نور شد حسین و ، یک نور مجتبی شد

 از مابقی انوار ، خلق امامها شد

جمع ائمه بودند، خندید حق و آنگاه

 اینگونه شد مقدر، باشی بقیه الله

***

یک گل که عطر و بویش، از عرش می شود حس

 یک شاخۀ گل یاس، اما به رنگ نرگس

چشمت کشیده می شد، با رنگ دلربایی

 دست تو را خدا ساخت، بهره گره گشایی

مثل هزار و یک شب، هر تار گیسویت شد

 تو آمدی و قبله، محراب ابرویت شد

پیشانی بلندت، خورشید فاطمی بود

 پایان طرح رویت، یک خال هاشمی بود

دل برد از خدا هم، خال سیاهت آقا

 مبهوت کرد ما را، برق نگاهت آقا

در پیش روی ماهت، ابری کشیده می شد

 تو پشت ابر و تنها، نور تو دیده می شد

آن روز نامتان را، نعم الامیر کردند

 در پیچ و تاب زلفت، ما را اسیر کردند

 

                          

 

 

قبلنا، وقتی این روزا میومد وچراغونی وشربت و شیرینی،

ذوق میکردم ازاینکه همه شادیم، یه شادی بی دغدغه از یه تولد،

 

اینکه صاحب این تولدکجاست، چرا خودش تو جشن تولدش نیست،

چرا برعکس همه تولدا ما دست خالی میریم و دست پر برمی گردیم

و خیلی سوالای واضح دیگه تو ذهنم نبود...

 

ما شاد بودیم و اینکه شما که صاحب تولدی شاد هستی یا نه،...

بهش فکر نکرده بودم...
چون نمی شناختمتون.طعم محبتتون رو نچشیده بودم.

وجود مهربونتون رو تو زندگی م ندیده بودم... من کور بودم باباجونم.

هنوزم کورم. اما حالا،به لطف شما،چشام یه کم باز شده،

دیدم حضورتونو تو تک تک لحظه های زندگیم، گرمای دست مهربونتون و

روی سرم احساس کردم، غربت هزار ساله تون رو وجدان کردم...
حالا که فقط یه قطره از دنیای غربت و محبتتون رو فهمیدم، وقتی

چراغونی و جشن تولد بدون شما رو می بینم، لبخندم همراه یه بغض سنگینه...
بغض می کنم از اینکه بازم باید ما جای شما کیک تولدتون و ببریم،

اینکه همه با دستای خالی میایم،بدون هیچ کادویی که شایسته

شما باشه، وشما به رسم صاحب همه تولدا، ازمون پذیرایی میکنید.

اینکه حتی توی تولدتون هم، وقتی موقع دعا میشه،همه برای خودشون آرزو میکنن،که بیای و همه مشکلامون حل بشه...
حضورتونو با چشم دل تو تک تک لحظه های تولدتون می بینم، می بینم

دست شماست که همه کارا رو انجام میده،اما ظهورتون... ببخشید بابا!
اینکه ظهورتون دیر شده، تقصیر منه.تقصیر منی که محبتتون وچشیدم،

وجود قدرتمندتونو تو زندگیم دیدم، اما هنوز نتونستم اینو به بچه هاتون بگم.

نتونستم دست بچه های گمشده تون رو تو دست شما بذارم.تقصیر من وهمه اونایی که

خیلی چیزا رومیدونیم و به بقیه نمی گیم...


خداکنه این آخرین تولد با بغض باشه..

 

زمان ارسال: دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ساعت: 11:26
نویسنده: ترنم سکوت
سهم روز و شبم بی شماگرفتاری ست...
                                                          


دلم گرفته ازاین جمعه ها که تکراری ست

و سهم روز و شبم بی شماگرفتاری ست

گناه پشت گناه و...... گناه پشت گناه

گناه: نقل ونباتی که بینمان جاری ست

جهان وخلق جهان جمله دست دوم شد

ببین بدون تو عالم شبیه سمساری ست

به نوکران شماطعنه می زند هرکس

که:بیخیال شوید،انتظار سرکاری ست

در این زمانه پستی که نقل لبهامان

دروغ وغیبت وفحاّشی و رباخواری ست

چقدر ندبه بخوانم برای آمدنت

اگرچه این همه ندبه فقط ریاکاری ست

ودکتران همه ،مارا جوابمان کردند

فقط ظهور تو آقا علاج بیماری ست

غروب جمعه شدوبی تو بازهم،ای وای

دلم گرفته ازاین جمعه هاکه تکراری ست



یا بقیة الله!
اگر چه روسیاهیمان را هم تو می دانی  ، اما با دلی سرشار از بی قراری و با نگاهی خیس بر درگاه محبتت می نشینیم تا روح خسته ی مان در سایه ی نگاه مهربانت آرام گیرد.
اگر چه با رفتارمان بسیار تو را آزردیم و هر روز شرمنده ات شدیم اما توکه خود فرموده ای بر احوال شیعیانت آگاهی پس خوب می دانی که بر ما چه می گذرد در این روزگار بی تو بودن ها.
خوب می دانی که با وجود همه روسیاهی هایمان دلی داریم مالامال ازآرزویت.
یا بقیة الله
در این دنیای تودرتو که کسی به کسی نیست و همه جا پر از ابهام و سردرگمی است دست محبان آتش گرفته ات را بگیر که تنها امیدشان تویی در این تاریکی های روزگار.
چشمانمان خونبار است واندوهمان بسیار است از اینکه مبادا تو نیز با ما غریبی کنی.
تو خود می دانی که ما با نیم نگاهی هم راضی می شویم پس جان مادرت از ما دریغ نکن نور نگاهت را. 

زمان ارسال: جمعه پنجم اردیبهشت 1393 ساعت: 9:43
نویسنده: ترنم سکوت
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

 

شهادت برملاكننده ي كيد سقيفه وظلم غاصبان خلافت  حضرت فاطمه سلام الله عليها بر ساحت مقدس منتقمش و همه ي شيعيان تسليت باد


یک جهان روضـه و یک چشم پر از نم داری

آه، آقـــای غریبـــــم به دلــــت غــــــم داری

دردِ بــی مادری ای کاش دوایـــی می داشت

فاطمیّــــه شـــده و اشــــک دمــــادم داری

صاحبِ مجلس روضــــه، غــــم مادر دیدی

بر درِ خانــــه ی خود، بیــــ-رق ماتـم داری

دردِ دل کــــن که نگوینـــــد غریبــــی آقــا

بین این سینــــه زنان، مونـس و مَحـرَم داری

دلِ یعقوبـــیِ مــادر ز فراقـــت خـون است

یوسف مصـــر بقــا، قصــد سفر هم داری ؟

دل ، حسینیّـــه ی چشمـان تو شد مولا جان

باز هــــم وقــــت عــــــزا یاد محــــرّم داری

گاه در کوچـــه و گه کـرب و بلا می گریی

داغ یک پهلـــــو و انگشتــــر خاتم داری



زمان ارسال: شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ساعت: 11:21
نویسنده: ترنم سکوت
بی تو دلم گرفته از این ازدحام شهر...
                 

آقا اجازه دل زده ام از تمام شهر

بی تو دلم گرفته از این ازدحام شهر

آقا اجازه دست خودم نیست خسته ام

در درس عشق من صف آخر نشسته ام

در این کلاس عاطفه معنا نمی دهد

اینجا کسی برای تو برپا نمی دهد

آقا اجازه بغض گرفته گلویمان

آنقدر رد شدیم که رفت آبرویمان...



طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند چونان باد دمان

همه تقصیر من است،این که خود می دانم

که نکردم فکری ،که تعمق ننمودم روزی،

ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران؟

کودکی رفت به بازی،به فراغت،به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند:((کنون تا بچه است،بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست،بایدش نالیدن((.

...من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟چرا می آییم؟به چه سان باید رفت؟

پس از این چند صباح،به کجا باید رفت؟با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

...نوجوانی سپری گشت به بازی،به فراغت،به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد ازآن باز نفهمیدم من،که چه سان عمر گذشت

لیک گفتند همه:((که جوان است هنوز،بگذارید جوانی بکند،بهره از عمر برد کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست،بعد از این باز ورا عمری هست((.

یک نفر بانگ برآورد:((از هم اکنون باید فکر فکرا بکند((

دیگری آوا داد: ((که چو فردا بشود،فکر فردا بکند((

سومی گفت:((همان گونه که دیروزش رفت،بگذرد امروزش،همچنین فردایش((.

با همه این احوال،من نپرسیدم هیچ که چه سان جوانی بگذشت

آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر،نه تعمق،نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه توانی که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب،می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات!!!

...ای صد افسوس که چون عمر گذشت،معنی اش فهمیدم

حال می فهمم هدف از زیستن این است رفیق!

من شدم خلق که با عزمی جزم و دلی مهدی عزم

پای از بند هواها گسلم،پای درراه حقایق بنهم

فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق وجوانمردی و زهد

در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرات و امید و شهادت نوشم

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله خویش

ره نمایم به همه گرچه سراپا سوزم

...من شدم خلق که چون مهدی زهرا باشم

نه چنین زاید و بی جوش و خروش

عمربرباد و به حسرت خاموش.

ای صد افسوس که چون عمر گذشت،معنی اش می فهمم

حال می پندارم کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت:

کودکی بی حاصل،نوجوانی باطل،وقت پیری غافل

به زبانی دیگر:

کودکی در غفلت،نوجوانی شهوت،در کهولت حسرت.

زمان ارسال: پنجشنبه یکم اسفند 1392 ساعت: 14:1
نویسنده: ترنم سکوت
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان



سالروز آغاز امامت وولايت امام عصر (عج ) منجی عالم وعدل گستر جهان بر تمامی منتظران مبارك باد



تكفير دشمنان علي ركن كيش ماست

هر كس محب فاطمه شد، قوم وخويش ماست 

لعنت به آنكه پايه گذار سقيفه شد

لعنت به هر كسي كه به ناحق خليفه شد

لعنت بر آنكه برتن اسلام خرقه كرد

 اين قوم متحد شده را،فرقه فرقه كرد

ما بي خيال سيلي زهرا نمي شويم

راضي به ترك و نهي تبرا نمي شويم

قرآن و اهل بيت نبي اصل سنت است

هر كس جدا ز اين دو شود،اهل بدعت است 

ما همكلام منكر حيدر نمي شويم

«با قنفذ و مغيره برادر نمي شويم» 

ما از الست طايفه اي سينه خسته ايم

ما بچه هاي مادر پهلو شكسته ايم 

شمشير خشم شيعه پديدار مي شود

وقتي كه حرف كوچه و ديوار مي شود 

امروز اگر كه سينه و زنجير مي زنيم

فردا به عشق فاطمه شمشير مي زنيم 

ما را نبي «قبيله ي سلمان» خطاب كرد

روي غرور و غيرت ما هم حساب كرد 

ما از الست طايفه اي پر اراده ايم

ما مثل كوه پشت علي ايستاده ايم 

از ما بترس شيعه ي سرسخت حيدريم

جان بركفان لشگر سردار خیبریم 

از جمعه اي بترس،كه روز سوارهاست

پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست 

از جمعه اي بترس،كه دنيا به كام ماست

فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست 

از جمعه اي بترس،كه پولاد مي شويم

از هُرم عشق،مالك ومقداد مي شويم



زمان ارسال: یکشنبه پانزدهم دی 1392 ساعت: 12:31
نویسنده: ترنم سکوت
حسین جان مهدی ام مهدی خسته ، دلم از بی وفاییها شکسته...


حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته 

دلم از بی وفاییها شکسته 

حسین جان مانده ام تنهای تنها 

شده کرب و بلایم کوه و صحرا 

حسین جان کاش ، من جای تو بودم        چو یارانت بدم گرد وجودت

شما گفتی ولی آنها نرفتند                 مرا یاران همه یک یک برفتند 

 حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته      

دلم از بی وفاییها شکسته 

حسین جان سالها در انتظارم    

هنوز حسرت به یاران تو دارم      

حسین جان انتقام نگرفته ام من              به جای امّتم شرمنده ام من

             حسین جان قطعه قطعه جسم اکبر(ع)        سر افتاده ی علی اصغر(ع)                

دو کتف خونی و مشک ابوالفضل (ع) 

کنار علقمه اشک ابوالفضل (ع) 

کنار ناله ی جانسوز زهرا (س) 

فرار کودکان در دشت و صحرا 

همه منزل به منزل در اسارت               چنان که شد به آل تو جسارت 

حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته           دلم از بی وفاییها شکسته 

هر آنچه عمه ام زینب (س) کشیده 

بود هر صبح و شام در پیش دیده 

ز قلبم می زند بیرون شراره 

چه کاری سخت تر از انتظاره 

حسین جان از شما شرمنده هستم            گناه امّتم بسته دو دستم 

چقدر دیگر بگویم من به امّت               دعا باشد کلید فقل غیبت 

حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته 

دلم از بی وفاییها شکسته

حسین جان امّتم بر تو بگریند 

نمی دانند که خود با من چه کردند 

هزار و یکصد و هفتادمین سال           چه کم آنکس که پرسیده ز من حال 

هزار و یکصد و هفتادمین سال             چه میداند کسی دارم چه احوال 

هزار و یکصد و هفتادمین سال 

به دست و پای من زنجیر اعمال 

هزار و یکصد و هفتادمین سال 

برای عمه ام زینب زنم پر و بال 

هزار و یکصد و هفتادمین سال             به دل مانده هزار امید و آمال

حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته            دلم از بی وفاییها شکسته

توی کرب و بلای این زمونه

آدم قدر ابوالفضل (ع) و میدونه 

توی کرب و بلای این زمونه 

کسی وقت عمل باقی نمونه 

تو کرب و بلای این زمونه               چقدر تیر گنه سویم روونه

توی کرب و بلای این زمونه                ندارم زینبی حرفم رسونه 

حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته 

دلم از بی وفاییها شکسته 

شما با آن مصیبتها که دیدی 

به امید ظهورم پر کشیدی

 خدا داند چقدر در انتظاری               ز خون باری چشمم بی قراری 

حسین جان کاش بودند عاشقانی              زبانی نه حقیقی، یاورانی 

گناهان را به اشک خود بشویند 

ظهورم را بخواهند از خداوند 

خدا اذن فرج میده به دعوت 

برای انبیا اینگونه سنت 

اگر شیعه وفا می کرد به بیعت          نبود تاخیر به روی عصر غیبت

حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته     

                             دلم از بی وفاییها شکسته  

زمان ارسال: چهارشنبه بیستم آذر 1392 ساعت: 14:55
نویسنده: ترنم سکوت
آمد صدای ناله ي « حی علی العزاء »


 


ايام سوگواري امام حسين عليه السلام و ياران باوفايش

بر ساحت مقدس منتقمش و همه ي شيعيان جهان تسليت باد



از عرش ، از میان حسینیه ي خدا

آمد صدای ناله ي « حی علی العزاء »

جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد

گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا

جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت :

" یا رب اجازه هست ، شوم فرش این عزا "

آدم ز جنت آمد و ناله کنان نشست

در بزم استجابت بی قید هر دعا

او که هزار بار به گریه نشسته بود

یک یا حسین گفت و همان لحظه شد به پا

آری تمام رحمت خود را خدا گرفت

گسترد بر مُحرم این اشک و گریه ها

آن گاه گفت روضه بخوان « ایها الرسول »

جانم فدای تشنه لب دشت کربلا

روضه تمام گشت ولی مادری هنوز

آید صدای گریه اش از بین روضه ها


هاجر علیها السلام برای فرزند تشنه اش هفت بار بین صفا و مروه دوید

تو در خیمه ها نگران امام زمانت، در تل زینیبه نگران خیمه ها

تو زینب کبری چند بار این فاصله را دویدی؟؟؟


فرموده اند : « تمام الحجّ لقاء الامام»

حجت قبول ای بیش از همه راس امام بر سر نیزه دیده


ای بار سنگینترین داغ ها را بر جگر! مسئول امانت عظیم امام زمانت! پایبند به قول عظیمی که داده ای! ای خواهر حسین! خواهر عباس! عمه ی علی اکبر! عمه ی علی اصغر! عمه ی رقیه!

! ای بر هم زننده ی عیش کشندگان حسین! ای رسواگر باطل! ای یادآور پدر! ای زینت پدر!

از زمانی که امانت را تحویل گرفتی! محکم بودی و باوقار

و کربلا در کربلا نماند، همه جا را گرفت ، در یاد همگان باقی ماند کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا و اسلام بیمه شد

اما با من بگو در کربلا در کوفه در شام چه کشیدی که یاد اسارت تو خون می کند

گریه ی صاحب زمانم را؟




اَللّهُمَ اجْعَلْني عِنْدَكَ وَجيهاً بالحُسين عليه السلام وَشْفَ صَدره بظهور الحجه عليه السلام

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً

                       وَ قائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

                                                  برحمتک یا ارحم الراحمین

 
زمان ارسال: چهارشنبه هشتم آبان 1392 ساعت: 11:41
نویسنده: ترنم سکوت
ورود امام زمان (عج)اکیدا ممنوع!!!
 


یک هفته بود کارت های عروسی روی میز بودند   هنوز تصمیم نگرفته بودند چه کسانی رو دعوت کنند

لیست مهمانها وکارهای عروسی ذهنش را پرکرده بود

برای عروس مهم نبود که حتما چه کسانی در عروسی اش باشند فقط حضور حتمی یک نفر برایش خیلی مهم بود..

خیلی از کارت ها مخصوص بودند مثلا ....

دلش میخواست عروسی اش طوری باشد که مهمانهای خاصش حتما بیایند...

دلش میخواست عروسیش بهترین باشد. "همه" باشند ...

اما خونواده ی ....  تدارک اهنگ وارکست دیذه بودند آخه ازنظر اونها بدون آهنگ خوش نمیگذرد ! ! !

چند تا از رقاصان که خوب میرقصند حتما باید باشند تا مجلسشان گرم شود

اخه شوخی که نبود شب عروسی بود!

از نظر اونها همان شبی که هزار شب نمیشود

همان شبی که همه به هم محرمند

همان شبی که همه وهمه می آیند  . . .اما . . .

کاش امام زمانم (عج) بود

حق پدری دارد بر من مگر میشود او نباشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من برایش کارت دعوت فرستاده بودم اما نذاشتند عروسیمو طوری بگیرم که  آقام بیاد..   .

آخه وقتی امام زمانم به تالار رسید سر در تالار نوشته بودند:

(ورود امام زمان (عج)اکیدا ممنوع) ! ! 

دورترها ایستاد وگفت دخترم عروسیت مبارک!

ولی ای کاش کاری میکردی تا من هم میتونستم بیایم . . .

مگر میشود شب عروسی دختر پدر نیاید ! ! !

(اخه امامان پدر معنوی ما هستن)

دخترم من امدم اما . . .

گوشه ای نشست ودست به دعا برداشت

 وبرای خوشبختی دختر دعا کرد . . .  

آقا خیلی تحملش برات سخته نه؟ آخه خودت فرمودی : بدي از هر كسي بد است ولي از تو كه به نام ما زنده اي و خود را محبِّ ما معرفي كرده اي و از دودمان ما هستي بدتر است....

باید سکوت کنم  ولی کمکم کن چون اینجا زندگی خیلی سخت تره نمیخوام  ...
ولی پدرجون ازت ممنونم که این لیاقت وبهم دادی تا تو کارت عروسیم اسم زیباتون باشه...

آقا شما از آنچه که تو دلم هست خبر داری پس بدادم برس مثل همیشه.... منتظرتم....


 

------------------------------


بنام خدا

درظل توجهات قطب عالم امکان، پدر مهربانمان حضرت ولی عصر(عج) ، برآنیم تاهمزمان با جشن ولایت و امامت امیرالمومنین علی علیه السلام ، آغاز پیوند جاودانه ی زندگیمان را جشن بگیریم...


------------------------------


میدونی که پرتوقع ام و فقط به همین قانع نیستم اما بازم ممنونم... 


 

زمان ارسال: یکشنبه هفتم مهر 1392 ساعت: 9:46
نویسنده: ترنم سکوت
بی ظهورت هرچه کردم زندگی زیبا نشد...




 در کلاف اضطرابم سرنخی پیدا نشد

دستی از جنس خدا عقده گشای مانشد

دفن شد در سینه ام احساس زیبای وصال

خواستم طوفان کنم در عاشقی اما نشد

کوله بارم مملو از بوی غریب گریه است

هرچه کردم خنده ای در بقچه من جا نشد

بعد از این در کوچه های بی کسی پر میزنم

طفل احساسات من از خانه ای ماوا نشد

اشک هم پا میکشد از مرزهای آه من

هیچ از دل رفته ای ،مانند من تنها نشد

با نگاه آبی تو غرق احسان می شوم 

قطره ای بی التفات چشم تو دریا نشد 

مرهم عشق تو را بر روی بالم می کشم 

ورنه بی امداد دستت هیچ بالی وا نشد

پس بزن این ابرهای تیره را ای آفتاب 

قسمت دلهای کز کرده به جز سرما نشد 

با طلوع آفتاب مغرب عشقت بیا 

بی ظهورت هرچه کردم زندگی زیبا نشد...





زمان ارسال: شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ساعت: 23:58
نویسنده: ترنم سکوت