تبليغاتX

عاشقانه ست كه يا ديده به گل وانكند*** يا به غير از گل روي تو تماشا نكند *** به گداي تو اگر هردو جهان را بخشند *** رد كند غير تو را از تو تمنا نكند *** شرر عشق تن و جان كسي را سوزد *** كه چو پروانه به آتش زده پروا نكند *** شمع فيضش همه شعله ست به پروانه بگو *** ياكه پروا نكند يا پر خود وا نكند *** ديدن روي تو با دادن جان شيرين است *** رو نما تا كه كسي روي به دنيا نكند *** گر به بازار دو عالم گذرم ديده ي من *** جز تماشاي تو اي يوسف زهرا نكند *** پاي تا سر همه سوزم به خدا سوز مرا *** به جز از آتش عشق تو مداوا نكند *** چشم بيمار تو بيمار كند هر كس را *** جان دهد آرزوي فيض مسيحا نكند

تـرنــم انتظــار

ترنــم انتظــار
 

ترنــم انتظــار

* تا نیایـی هــوای دلـــم ابــریست *





آقا دلم گرفته ... میدونم که میدونی چرا...

  

 

 

پنهان نموده چهره ز ما آه می کشی
تا کی ز آه پرده بر این ماه می کشی؟

دیگر خدا ز قهر نگاهم نمی کند
وقتی گناه می کنم و آه می کشی

آهی که مانده در دل تو از گناه من
پنهان نموده از من و در چاه می کشی

چاهی به قدر آه تو مولا عمیق نیست
ناچار آه نیمه و کوتاه می کشی

کوتاه می کند شب دلتنگی مرا
دستی که بر سرم ز وفا گاه می کشی

گاهی که  سرکشی کنم از تو دل مرا
با یک نگاه، باز به همراه می کشی

 

اگر مهر انتظار را بر قلب هایمان حك نكرده بودند،
اگر غزل انتظار را از بر نبودیم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند،
معلوم نبود در این تاریك و روشن مبهم و این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها
كه روز و شبش یكسان است، این همه دلواپسی،
این همه حسرت و این همه سوز و گداز را
به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش می بردیم و از كه پناه می جستیم.
روزها آن قدر با رنگ و نیرنگ آمیخته است كه روزمان را از شب نمی شناسیم و این ابر،
ابرهای تیره حریص آن چنان وسعت آسمان را بلعیده اند
كه دیری است رنگ خورشید را ندیده ایم.
همه جا تاریك و ظلمانی است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ های تاریخ را برفرازش بیاویزی،
باز چاه و چاله را نمی بینی و پا به لجنزاری می گذاری
كه بیرون آمدن از آن طاقت فرساست،
گویی چشم بسته راه می روی كه برادرت را، همسایه دیوار به دیوارت را
كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حراج می سپارد،
جان می فروشد تا آبرو بخرد را نمی بینی یا نه، شاید هم می بینی،
اما برای راحتی وجدانت، عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم می زنی تا نبینی،
تا آزاد باشی، آه چه اسارتی؟!
مولاجان، فضای غبارآلودی است، یلدای غریبی است، پس، در كدامین سپیده لایق،
ذوالفقار تو سیاهی شب را می درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پیوند می زند...!
 


 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ; ساعت 19:33 ;    توسط ترنم سكوت; 
صلي الله عليك يا فاطمة الزهرا سلام الله عليها

 

 

 

ایام شهادت برملا كننده ي كيد سقيفه و ظلم غاصبان خلافت ، حضرت فاطمه سلام الله عليها بر ساحت مقدس منتقمش و همه ي شيعيان تسليت باد

 

 

                                   اشك زهرا می چكد بر خاكها                                                            
ناله ها می آید از افلا كها             
   خانه ای را بی خبر آتش زدند   
یاس را در پشت در آتش زدند
در میان شعله تنها مانده است         
می رود او،از پدرجا مانده است                      
خانه امیّد خاكستر شده                
یاس مجروح علی پرپر شده  
  با خودش آهسته نجوا می كند
یا بن طاها یا بن طاها می كند       
یاس را بر دست می گیرد علی                    
زیر بار غصّه می میرد علی              
زخم زهرا جزسفرمرحم نداشت
     رفت،علی را نیمه شب تنها گذاشت
كوفه ای ماندوشب وماه وعلی          
ناله هایی بر لب و چاه و علی                      
شب به شب با ماه خلوت می كند    
درد را با چاه قسمت می كند
در غمش اندوه كم می آورد
پیش صبرش كوه كم می آورد          
یاسها با گریه یادت می كنند                      
بر سر خاكت عبادت می كنند          
مادرم، همنام احمد پیش تُست
« قائم آل محمد » پیش تُست
بر مزارت روز وشب سرمی زنم          
ناله های وای مادر می زنم                         
با دلی خونین و بغضی در گلو            
در غمت با اشك می گیرم وضو
عالمی در انتظارم مانده اند  
اشك ها از دیده ها افشانده اند       
ناگهان با ذوالفقاری در نیام                          
خواهم امد تا بگیرم انتقام   

            

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ; ساعت 23:9 ;    توسط ترنم سكوت; 
اي خدا كاش شود سال نوام عيد فرج...
 

                      

 

روزها نو نشده ، كهنه تر از ديروز است    گركند يوسف زهرا نظري نوروزاست

لحظه ها در تپش تاب و تب آمدنش     آسمان چشم به راه قدمش هر روز است

                              اي خدا كاش شود سال نوام عيد فرج                              

                              كه نگاهم نگران منتظر آن روز است                             

 


صدایی پاي عيد می آيد..
صدایی با پیغام یک تحول دوباره...
به افراد خانواده نگاه مي كنم.. همه دور سفره هفت سين شاد هستند، منتظر
تحويل سال نو..
لحظه تحویل سال لحظه ایست مقدس .. لحظه ای برای دعا... برای خواستن...
مي خواهم دعا كنم . اما چه بخواهم؟ از خداي مهربان چه بخواهم كه بهترين
خواستن باشد؟
دوست دارم از خدا  " بهترين حال " را بخواهم
اما واقعا چه حالی می تواند احسن الحال باشد ؟!
شاید اینکه کسی هست که دوستش داریم  ... و او هم ما را دوست دارد
اینکه کنارش باشیم . کنار کسی که منتظر آمدنش بودیم
يكباره به اين فكر مي افتم كه كسي را سراغ دارم كه شايد در اين لحظات
تنهاست، اما براي  خوب بودن حال ما دعا مي كند
كسي كه كمتر از او ياد مي كنند. . . . . .
در روایات داریم که نوروز ...روزی است که در آن احتمال ظهور منجی است.
مگر نه اينكه احسن حال در دوران او زندگي كردن است؟
بياييم به اتفاق خانواده ،  اولين عيدي مان را هديه كنيم به پدر
مهربانمان و براي سلامتي اش صدقه دهيم و ظهور حضرتش را از خداوند طلب
كنيم.
امام ما امامي نيست كه بي تفاوت از عيدي ما بگذرد و جواب ما را ندهد!
خدايا! اي محبوب مهربانم!
از تو مي خواهم عيدي ما را در اين سال ظهور و فرج مولايمان قرار دهي و او
را در اين لحظه و در تمامي لحظات اين سال ، سالم بداري.. آمين


نرم نرمك مي رسد اينك بهار         كاش مي آمد به پايان انتظار
كاش توام بود نوروز و ظهور            كاش مي آمد آن يكتا سوار


   

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ; ساعت 19:29 ;    توسط ترنم سكوت; 
دل من آب شده کی تو پدیدار شوی؟...

 

  

شود آیا که شبی بر دل من یار شوی؟
یار این خسته ی غمدیده ی بیمار شوی؟

سینه ی غم زده ام بهر تو سوزد همه شب
دل من آب شده کی تو پدیدار شوی؟

با کلافی بنشستم سر بازار رخت
کی تو ای یوسف من بر سر بازار شوی؟

همچو یعقوب شده دیده ام از درد فراق
کی به پیراهن خود نور شب تار شوی؟

هر که مشتاق تو شد گوشه ی چشم تو خرید
شود آیا که مرا هم تو خریدار شوی؟

ز غم غربت تو شام غریبان شده دل
چه شود گر تو مددکار دل زار شوی؟!

شعله ی خیمه ی آتش زده گوید که بیا
زائر بی کفنی بی سر و خونبار شوی؟!

 

 

 

 

هر جمعه دوباره سلام، دوباره ندبه، دوباره حسرت و آه،
انتظار، غروب، غريبي ودلتنگی!
دوباره زخم كهنه جدائيم سر باز مي كند. امانم را بريده
است.
مرض مزمن كفر و گناه، رهايم نمي كند. سخت دربند ثناگوي
اهريمن شده است. تمام روحم را تب فرا گرفته و در آتش مي سوزد و
توان قيام را ندارد.
خصمان دروني و بيروني، روحم را در زنجير غفلت به بند
كشيده اند. براي درمان دردم راه را به خطا رفته ام مرا درياب
يا صاحب الزمان.
اي تمام آرزوي من! اي غائب غيبت نشين! توان سخن گفتن را
از دست داده ام. ازاين غروب بي طلوع به ستوه آمده ام.
اي مهربان! به معصيت و نا سپاسيم اعتراف مي كنم.
دستان نااميدم را كه در بند شيطان است، اميد بخش و افق
فكرم را به سمت معرفتت جهت ده. نادم و پشيمانم و با
كوله باري ا زدلتنگي زمانه كه پشتم را خم كرده سر تعظيم
فرود مي آورم و اداي احترام مي كنم.
اي با شكوه! اي هستي شيعه! فرياد بي كسي هايم را بشنو.
قلب شكسته ام را درمان كن، اگر چه بارها عهد شكني كرده ام. اگر
چه دركلاس درست هميشه غائب بوده ام، اگرچه پشت به اقيانوس
محبتت كرده ام، حال همچو برگ خزاني كه اسير زمستان سرد و تاريك
شده، با دستان خالي و پشتي خميده درمحضرت زانوي ادب خم كرده و
به انتظار پاسخ در سكوتي مبهم به سرمي برم تا جوابم را بدهي و
باران رحمتت را بر قلب محزونم بباري.

 

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ; ساعت 0:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
برسان پیام وصلی تو «معزّ اولیائی»...

 

 

 

 

شهادت امام حسن عسگري عليه السلام تسليت باد

و

سالروز آغاز امامت و ولایت حضرت مهدی (ارواحنا فداه لتراب مقدمه)

 بر عاشقان ومنتظرانش مبارکباد

 

 

 

همه شب نهان بگریم که نهان زما چرایی؟

شده ام اسیر عشقت تو به من بگو کجایی؟

همه «لیت شعر»گویان ز رهت نشان بجویم

مه من کجا نهانی تو ز چشم آشنایی؟

شب و روز من گدایی شده از نسیم کویت

که رساندم غباری به دو دیده توتیایی.

خم دیده لاله گون شد زغم فراق آخر،

نفسی به ما نمایان تو جمال کبریایی.

به چه منزلی قرینی؟به چه محفلی تو مهمان؟

به کدام «ارض رضوئ»به کدام «ذی طوایی»

دل و دیده از فراقت شده خون به عاشقانت،

برسان پیام وصلی تو «معزّ اولیائی»

غم دل مها فزون شد چه خوش آن زمان که گویی:

شب انتظارها شد به سر آمد این جدایی 

(سروده : م . اولیاء)

 

 

 

اي كه فصل آمدنت، زيباترين فصل زندگاني است حضورت گويا ترين پيام آشنايي است.

اي كه باب خدايي و واسطه فيض درياي رحمتي و بيكران مهر.

ما را درياب كه خوب مي دانيم،اين ماييم كه در غيبت به سر مي بريم،

در غيبت از خود واز مولاي عشق ، و شما حاضر ترين حاضرانيد.

اين ماييم كه معرفت شمارا كسب نكرده و بدون ساخت،بانگ عشق و ياري

سر مي دهيم و غافل از اينكه

معرفت شما الفباي عاشقي است و بدون آن پا نهادن در ميدان عشق ورزي

كاري بس بيهوده است.

اين ماييم كه پرده غفلت و زنگار عصيان، چون خاري در چشمانمان غلطيده

و مانع ديدار يارمان گشته است.

اين ماييم كه شمارا تنها در دل دعاهاي ندبه و فرج و در دل آدينه ها كه دل هايمان

 غرق دلتنگي است ياد مي كنيم و در عرصه هاي دلگيرو هزاران لحظه ديگر

 به دست فراموشي سپرده ايم

پس اي مولاي عشق!

ما را درياب. برايمان دعا كن تا جام معرفت را سر كشيم و منتظرت باشيم.

اگرچه در غیبت تو مقصریم اما در ظهورت میتوانیم مؤثر باشیم!!!

 

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ; ساعت 16:37 ;    توسط ترنم سكوت; 
چهل شامم گذشت از غم نيايي؟...

   

                                                            


گفتم به دلم نيم شبي را تو بياساي
 فردا به دلت چهره‌ي مغموم بياراي
گفتنم با تو چه بود؟! دل نگاهي نگران کرد به من
 اگر اين سنگ زِ دل برداري               لاجرم اشک روان مي‌باري
 يادت آيد که شبي قصه‌ي آن چوپان را؟ که به ميقات دوان بود چنان
 لحظه‌اي بيش درنگ چِل شبي را که در آن کوه اقامت مي‌داشت
 يادت آيد که به ما مي‌گفتند؟ اگرم چل شبي‌ات روي بگرداني جان
چشمه‌ي حکمت عشقم ز دلت بدمد بر لب بام لب آشفته دَمَت
 يادت که چهل سال گذشت؟
که به ياسين گفتند تو بخوان قصه‌ي ما را دگران برگيرند که همو خاتم جانان گيرند
يادت آيد که عزيزي مي‌گفت؟ اگرت چل سخني از گهر دوست تو را آذين کرد
روز محشر چه ردايي به تن عالِم اين راوي کرد
 يادت آيد که دمي دوست شنيد؟ چل تن از بهر دعا سوي خدا روي کنيد برنگرديد مگر بار اجابت بر دوش
آه از آن سوز که در گفتن دل پنهان بود بي صدا چشم نگه داشت ولي گريان بود
 يادت آيد که عزيزي مي‌گفت؟ مرده را چار کناري که تواش بار کني ببرد بار گناهي که چهل بار کني
 اشک دل خون شده بود نم نم مي‌باريد
من گمان مي‌کردم بلکه مجنون شده بود
 گفت با سردي دستان تَرَش 
  آن عزيزي که سفر کرد يادت آيد که کفن مي‌کردند؟
 که چهل شام گذشت کو مگر آب رواني دلشان رام کند
 زخمي قلب پر از درد غريبي مگر آرام کند
 داد هجرت‌کده‌ي کوفه و يا شام کند
 بر تنش رخت سيه فام کند!
 ياد آن تشنه‌ي ناکام کند
مرهمي بر همه آلام کند
 صبح بر خستگي آن شب اوهام کند
 کو بيايد که از او داد کند؟
 در دل اهل ولا هلهله فرياد کند « هلا عالم منم آن کو ... » کجايي؟
 چهل شامم گذشت از غم نيايي؟ بيا تا زينبم آرام گيرد شکوهي در زمين مادام گيرد 
 
   

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  یکشنبه یازدهم دی 1390 ; ساعت 12:32 ;    توسط ترنم سكوت; 
آمد صدای ناله ي « حی علی العزاء »...


 


ايام سوگواري امام حسين عليه السلام و ياران باوفايش

بر ساحت مقدس منتقمش و همه ي شيعيان جهان تسليت باد



از عرش ، از میان حسینیه ي خدا

آمد صدای ناله ي « حی علی العزاء »

جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد

گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا

جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت :

" یا رب اجازه هست ، شوم فرش این عزا "

آدم ز جنت آمد و ناله کنان نشست

در بزم استجابت بی قید هر دعا

او که هزار بار به گریه نشسته بود

یک یا حسین گفت و همان لحظه شد به پا

آری تمام رحمت خود را خدا گرفت

گسترد بر مُحرم این اشک و گریه ها

آن گاه گفت روضه بخوان « ایها الرسول »

جانم فدای تشنه لب دشت کربلا

روضه تمام گشت ولی مادری هنوز

آید صدای گریه اش از بین روضه ها


هاجر علیها السلام برای فرزند تشنه اش هفت بار بین صفا و مروه دوید

تو در خیمه ها نگران امام زمانت، در تل زینیبه نگران خیمه ها

تو زینب کبری چند بار این فاصله را دویدی؟؟؟


فرموده اند : « تمام الحجّ لقاء الامام»

حجت قبول ای بیش از همه راس امام بر سر نیزه دیده


ای بار سنگینترین داغ ها را بر جگر! مسئول امانت عظیم امام زمانت! پایبند به قول عظیمی که داده ای! ای خواهر حسین! خواهر عباس! عمه ی علی اکبر! عمه ی علی اصغر! عمه ی رقیه!

! ای بر هم زننده ی عیش کشندگان حسین! ای رسواگر باطل! ای یادآور پدر! ای زینت پدر!

از زمانی که امانت را تحویل گرفتی! محکم بودی و باوقار

و کربلا در کربلا نماند، همه جا را گرفت ، در یاد همگان باقی ماند کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا و اسلام بیمه شد

اما با من بگو در کربلا در کوفه در شام چه کشیدی که یاد اسارت تو خون می کند

گریه ی صاحب زمانم را؟

 
| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  شنبه دوازدهم آذر 1390 ; ساعت 21:52 ;    توسط ترنم سكوت; 
دلم بهانه تو را گرفته است...خسته ام ازاین همه فصـــل!!

 

       

 

دلم بهانه تو را گرفته است; اي «موضوع » زندگي من!

 اي «سؤال اصلي » آفرينش!
«روشي » نمانده است که با آن «فرضيه » دیدار تو را به جستجو نگذارده باشم.

 بگو با کدام «روش تحقيق » مي توان ظهور تو را پاسخ يافت؟!

 «مفهوم » نگاه تو با کدام «ملفوظ » به «مشهود» بدل خواهد شد؟

و «متغير» گيسوانت، در آغوش کدام نسيم، «مفهوم » بيقراري مرا منتشر خواهد نمود؟
خسته ام!
از «بررسي متون »،
از «سؤالات فرعي »،
از «مقدمه »، از «مقدمه »، از «مقدمه »!
بي حضور تو اي «متن » غايب زندگي; از زنده بودن چه «نتيجه »اي مي توان گرفت؟

 از زنده بودن «چگونه » مي توان نتيجه اي گرفت؟


هميشه با «مفروض » آغوش باز تو و نگاه مهربانت، نبودنت را تحمل کرده ام و زنده بودن خود را توجيه.


آنروز که نگاه مهربانت را از دلم برداري، بدان که «گزاره هاي پايه اي » فلسفه وجودي ام را ويران نموده اي!


«فصل » فصل عمرم، وقف «وصل » تو بوده است.


خسته ام;
از اين همه «فصل »
از اين همه فصل
به من بگو! در کدام فصل زندگي، وصل تو دست يافتني است؟
اي که با آمدنت همه فصلها وصل مي شوند!
فصل فصل خزان زده عمر مرا نيز به ظهور سبز خود وصل بفرما!
آمين!

  

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  جمعه سیزدهم آبان 1390 ; ساعت 0:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
خوب نگاهم کن ليلايي که مجنون شده است ديدنيست ...

           

من در انتظارم ،  در تب و تابم  ، در التهابـــــم از فرط انتظار

چند روز ديگر تـــــا آمدنت مانده ؟
ديگر طاقتي ...
ديگر فرصتي نيست ...
من به انتها رسيده ام ...
کاش دستانم را بگيري
کاش بر چشمانم بنشيني...

چيزي تا غروب این جمعه  نمانده ،

چه کسي مي داند در گوشه دلم چه خبر است ؟!
 
من باز ، توبه شکسته ام

تـوبـــه عــــاشقـي دل را ، باز هم شکسته ام

چگونه نشکنم ، حال آنکه امواج عاشقي ، ديگر چيزي از ساحل صبر بر جاي نگذاشته ؟!


می دانی ...

هيچ مي داني وقتي تـو نگاهـم مـيکني چـه بـر سـر دل تنهـايـم مي آوري ؟!

مي داني وقتي مي عشقت را قطـره قطـره در وجودم جاري ميکني دلـم چـه مـيکشد ؟!

مستم مي کند ...
مجنون مـي شوم ...
خوب نگاهم کن ...
ليلايي که مجنون شده است ديدنيست ...

 

 

یا ایهاالعزیز دلم مبتلایتان
دارد دوباره این دل تنگم هوایتان

از حال ما اگر که بپرسی ملال نیست
جز دوری شما و فراق صدایتان
من غصه ام گرفته برای غریبی ات
حالا شما بگو کمی از غصه هایتان
یک روز زیر پای شما خاک میشوم
من زاده شده ام که بمیرم برایتان
ناقابل است پیش کشم در برابرت
چشمم سرم دلم همه اقا فدایتان
با این همه که رنج کشیدی به خاطرم
کشتی مرا دوباره به اشک و دعایتان

 

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  جمعه هشتم مهر 1390 ; ساعت 18:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
حالیا از نو عمل آغاز کن ، باب عشق دیگری را باز کن !

 

 

کیستم من آنکه در هر روز وشب  میکنی از حق ظهورم را طلب

بارها دیدی مرا نشناختی    بارها در غصه ام انداختی

بارها دیدم تورا کردم سلام    تو جواب من نگفتی یک کلام

بارها دیدم گنهکاری تو    گریه کردم بر تبهکاری تو 

بارها دیدم تورا در انجمن    مست اغیار منی غافل زمن 

بارها جایت خجل گردیده ام    شرمسار ومنفعل گردیده ام

بس کنم دیگر من این گفت و شنود   عقده بود و در گلویم خفته بود  

هرچه بود ایام آن دوران گذشت  هر چه کردی هر چه بودی آن گذشت  

حالیا از نو عمل آغاز کن    باب عشق دیگری را باز کن  

عشق یک سویه یقین باطل بود   این دل ما هم بتو مایل بود  

ما بتو عشق و محبت داده ایم   ما بتو جام ولایت داده ایم  

ما بتو هجران و وصل آموختیم     ما لباس عشق بهرت دوختیم  

ما تورا اول صدایت کرده ایم    ما برای خود جدایت کرده ایم 

ما بنام خویش در بستت زدیم    داغ عشق خویش بردستت زدیم  

ما تو را خندان وگریان میکنیم    ما تورا مشمول احسان میکنیم  

ما تو را این سوو آن سو میبریم   ما  تو را با هر بدی هم میخریم 

مهدیم من مهدی (عج) آل حسین (ع)   روی لب دارم گل خال حسین (ع)  

کو یکی تا دست در دستش دهم    یک دل سر تا به پا مستش دهم 

پیر میخانه منم ای میخوران  می بگیرید از لب کوثر نشان  

چارده معصوم را یکجا منم   عترت و قرآن به یک معنا منم 

انبیا بر من توکل کرده اند   درد را با من تحمل کرده اند

من تمام دردها را دیده ام   کمتر آگه شد کسی ازایده ام  

کن گنه کمتر  ، مسوزان قلب ما   تا شوی محبوب نزد کبریا

 

 

| لینک ثابت | ترنــمي از دلتنگي در  جمعه یازدهم شهریور 1390 ; ساعت 20:0 ;    توسط ترنم سكوت; 
one month of Blockbuster... Go to Site Search the Web