X
تبلیغات

اللهم عجل الوليک الفرج 

ترنــم انتظــار

خورشيد شيعه 




مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم
حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید کنیز خانه زهرا کنی مرا


[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:42 ] [ ترنم سکوت ]


شهادت برملاكننده ي كيد سقيفه وظلم غاصبان خلافت  حضرت فاطمه سلام الله عليها بر ساحت مقدس منتقمش و همه ي شيعيان تسليت باد



آن شب تمام آسمان همدرد ما بود                          

       شب بود و من بودم تو بودی و خدا بود

                 آن شب بقیع از ناله من مویه می کرد      

                        مــاه از ته دل نـــاله می کرد مـــاه برگرد

 

آن شب مدام از آسمان مهتاب می ریخت          

       بر قامت مجروحت آسمان آب می ریخت

              آن شب اگر زانو زدم حق می دهی ها!               

                       تنهــــا شدم تنهـــا شدم تنهـــای تنهــــا

 

تو بهتر از هر کس غریبــی را چشیـــدی                    

       تو لـرزش دست علــــی را خـــوب دیدی

                 از پا نشستم تا بدانـــی بی تــــــو هیچم  

                        آن شب شکستم تا بدانی بی تو هیچــم

 

ای کشتی صبر علی پهلو گرفتی                     

     با تو چه کردند از علی هم رو گرفتی

       همدست بودند و تـــو را از مــن گرفتند                       

                      نا مرد مردمان انتقــام از زن گرفتنـد

 

در آخرین لحظه امیدم را گسستند                    

     دست مرا بستند و دستت را شکستند

           دنبال من پهلو شکسته مـی دویدی                       

                در پشت سر هم ردی از خون می کشیدی

 

همخانه ی تــــو همنشین رنج و درد است                 

     این خانه دیگر بی نگاهت سرد سرد است

          دیگر برای من امیدی جز خـدا نیست                      

                          ا ینجا کسی با دردهایم آشنا نیست

 

تا قامت مجروحت از چشمم نهان شد                      

       سربسته می گویم علی هم ناتوان شد

                 یعنی که بی زهـــرا شدم؟  بـــاور ندارم                    

                                  ای کاش دیگر سر زخاکت بر ندارم

 

آن شب تو را چون نوح در گرداب دیدم        

    ماهــــی میان ابـــری از خوناب دیـــدم

           آن سو پیمبـر از تو استقبال می کرد                      

                         این سو تو را جان علی دنبال می کرد

 

مــن در قفس ماندم ولی تو گرم پـــرواز                     

       همتای من! رفتی و تنهـــا مانده ام بـــاز

          شام غریبان تو آن شــب دیدنـی بـــود                     

                                تصویر تو در چشم زینــب دیدنی بود


 

فاطمه ام! چگونه است که سلامم را با عطر دلنشین نفس هایت پاسخ می دهی؟
چگونه است که پیکر نیلوفری ات، در کبود نگاهم خفته است و فروغ چشمانت را چنان بر این دنیا بسته ای، که گویی هیچ گاه زنده نبوده ای و شکستنم را آن گاه که تو را در مقابل چشمانم شکستند، ندیده ای.

پس از تو ، مرا در این زندگی خیری و قوت قلبی نیست.
کجایی که ببینی رازهای مگویم را به چاه می گویم و می گریم. فاطمه ام! کاش می گفتی وجودم را شرحه شرحه کنم، اما بار این درخواست سنگین را بر شانه هایم نمی گذاشتی، که اکنون، در این سیاهی نفرت انگیز، جسم نیلوفری ات را با دست های خودم غسل دهم و کفن کنم؛ آن هم چنین پنهان و دور از چشم خواب زده هایی که تو را از من گرفتند! که تو را غریبانه به خاک بسپارم، بی آن که حتی نشانی از بی نشانی هایت بر زمین بماند! تو گویی هیچ وقت زمین و زمان، شمیم بهشتی ات را حس نکرده است.

تو یاسی هستی که نشکفته، چیده شدی و ای کاش چیده می شدی، که در توفانی از شقاوت و کینه، پرپر شدی و آتش گرفتی؛ با داغی جانسوز بر جگر و زخم میخ ستم بر سینه و با پهلویی..

الفبای ادراک، از تفسیر عظمتش عاجز است و زبان واژه ها، در توصیف شکوه ملکوتی اش، الکن...

[ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 10:47 ] [ ترنم سکوت ]

 


مهدی ام من که مرا گرمی بازاری نیست

بهتر از یوسفم و هیچ خریداری نیست

همه گویند که در حسرت دیدار من اند

لیک در گفته ی این طایفه کرداری نیست

ای که دائم به دعایی که ببینی رخ من

تا که خالص نشوی با تو مرا کاری نیست



حب رابطه ای قلبی است  میان محبوب ومحب ، کافی است عطر وجود محبوب ؛کافی است حرارت نفسش به وجود محبوب برسد آن وقت است که جاری می شود در قلبشان یک نور ؛یک عطر؛یک هوا.

محب را وظیفه است کنکاش کند جستجو کند تا خبری از محبوب خود بیابد. این که کجاست؟ حال وهوای دلش چه رنگی است؟ محب تمام عالم را زیر پا می گذارد تا به محبوبش برسد.کوچه به کوچه؛شهر به شهر؛ که اگربه محبوب برسد  تازه آغاز واگویه هاست  واگر نرسد تازه فصل حسرت هاست  که لیت شعری؛ لیت شعری ؛ کاش می دانستم که کجا پر کشیده ای؟ کاش می دانستم کدام زمین خاکی تو را  برداشته است؟  اب رضوی  ؛ ام ذی طوی  ؟  هر چه محبوب به محبش نرسد ؛ هر چه میان همه باشد وبا او نباشد ؛دنیا برایش سخت تر می شود. سخت می شود که دهان به دهان همه بگذارد وکلامش به کلام محبوب نه ؛ سخت می شود که همه را ببیند و محبوب را نه . خلاصه قلبش همیشه تنگ است ؛چشمش همیشه مشتاق ؛خواب وخوراک  سرش نیست ؛تنها کاری که از دستش بر می اید این است که مثل محبوب فکر کند؛مثل محبوب  رفتار کند انگونه عمل کند که محبوب می پسندد که اگر باد تا اگر باران خبر این گونه عاشقیش را به محبوب رساند سر افراز این عمیق حسش باشد.

آن روز صبح بعد از نماز ؛ قبل از اینکه سپیده بزند حتی قبل از آنکه آسمان گرگ ومیش به خودش بگیرد مفاتیح دلم را باز کردم ویاد محبوب را در دلم تازه. اللهم اِنی اُ جددُ لهُ فی صبیحةِ یومی هذا وما عشتُ من ایامی  عهداً وعقداَ وبیعتا لهُ فی عُنقی ؛لا احولُ عنها ولا ازول ُ ابدا. اینکه چه شد را هنوز نمی دانم خواب رفتم یا رویایی برایم شروع شد را خدا می داند. سر که بلند کردم خود را میان بیابانی دیدم تفتیده ؛ خشک ؛ گرم  که خانه ای سبز رنگ در میانش خود نمایی می کرد. اینکه دست ودلت بلرزد ؛اینکه قلبت به تپش بیفتد ؛ اینکه زیر چشمانت خیس شود نشان از آن است که میان این خانه؛ میان توی محب و محبوبت رابطه ای است نزدیک که به حضور محبوب در آن کامل میشود.محب از خدا چه می خواهد؟ یک دل پردرد ویک خلوت پر مجال برای عقده گشایی .از جایم برخواستم از شوق دویدم و باخود گفتم اللهم ارنی الطلعة الرَشیدَ والغرة الحمیدَ و اکحول ناظری بنظرةٍ منی الیه . درب خانه اش باز شد ؛ پشت در ایستاده بودم که گفت: درب این خانه را امروز برای تو باز کرده ام .داخل که شدم زبانم که در کام خشک شد ؛ کلامم که در ذهنم خشکید تازه وجدان کردم که سخت است با همه سخن بگوییم و با پدر نگوییم. من می خواستم بگویم او گفت : دلم تنگ شده بود برایت .من می خواستم بگویم من کجا واین جا کجا؟ او گفت: صدایت کردم تا ببینی راه ورسم محبوب را؛ تا یاد بگیری چگونه مثل او باشی

 

مابقی دعای عهدم راکه به نوای او زمزمه کردم او گرم دعا شد ومن محو جمالش . جای همه یتان خالی نام تک تکتان را برد؛ زیر پرونده ی ان روزتان را امضاء کرد ؛ قطره اشکش را ریخت ؛ استغفارش را کرد و رفت سراغ پرونده ای دیگر. گفتم : اقا ؛ گفت:  بگو پدر .گفتم : پدر پرونده ی سفید امضاء می کنید ؟ گفت: فرزندهر چه می کند را پای پدرش می نویسند امروز هرچه می کنید استغفار نکرده اش پای من است . وای چه غمی دارد این خانه !

 

حصیر خاکستر گرفته ای سجا ده ی نمازش بود بعدها گفت: میراث جدش سجاد است.گفتم چرا سوخته؟چرا نخ نماست؟گفت: آتش که به خیام زدند اول به دامن کودکان گرفت بعد به خیمه بعد به این.پرسیدم کدام خیمه؟گفت همو که تیرکش میراث حسین است برای من.گفتم کدام تیرک؟گفت همو که حسین به آن تکیه ی غریبی داد یک روزو رفت ومن سالهاست تکیه گاهم اوست.گفتم:مطبخ وتنور خانه یتان بدجور درب خانه اتان را زغال اندود کرده است! گفت:درب خانه ام را درب خانه ی مادرم گذاشتم تا یادم نرود که این در از ابتدا سوخته نبود؛ که این در چرا سوخته؟که این در برای تعمیرش دست من را می بوسد.آنگاه از جایش برخواست دستی به مسمار در کشید بوسه ای بر چوبه اش وبیهوش بر زمین افتاد.در ودیوار خانه اش شروع کردند به ناله که آی محب ارباب من وتو دلش دریاست پر از غم؛ صبرش علی است پر از خار در چشم؛ پر از استخوان در گلو.او هر روز یک بار غم تمام اجدادش وغم حسین را دوبار مرور می کند.روحش از غصه آزرده,جسمش از لطمه خونی است خداست نگه دار او وگرنه هر روز جان می داد در این مصیبت خانه.برا ی پدرتان برای سلامتیش زیاد صدقه بدهید.

 صبح که میشود پدر از خانه بیرون میشود چشمش به پیراهن پاره ی جدش دوخته می شود قطره اشک؛ خونی از چشمانش جاری می شود حالا وقت سر کشیدن تمام شیعیانش میشود به میان مردم میشوددلش پر از غم میشود اخر کسی به یادش نمی شود کسی هم صحبتش نمی شود دوباره مثل هر روز غریبترین ادم زمانه میشود فرید میشود غریب میشود دوباره شب به خانه که میشود قطره خونی از پیراهن جدش بر زمین می شودوارباب باز غصه دار می شود که امروز هم شب می شود و وقت ظهور نمی شود .آن وقت است که لبش لبخند زیارت عاشورا ی جدش می شود .شب از نیمه که می گذرد دوباره وقت پدر برای آنانی است که تاریکی وخلوت شب رابساط جور دردودل  با او می کنند.آن شب پدر نشست یک گوشه ی اتاقش وگوش فرا داد به درد ودل فرزندانش از هر گوشه ی دنیا.دلم اینجا خیلی به حالش سوخت . یکی گیر لنگ ولوک دنیایش بود ؛ یکی گیر زنش ؛ یکی گیر همسرش؛ یکی کار می خواست ؛ یکی سلامتی ؛ یکی می گفت تو وقتی بیایی  زمین ذخیره اش را برای ما شیعیان باز می کند؛ دیگری می گفت تو بیایی  به آوایی تو شیعیان از آوای جهان می شوند.کنج دفتر چه ی تقاضاهای فرزندان وشیعیانش نوشت پدر چشم ؛ برای همه ی حوایجتان چشم .اما انگار قرار نیست که من بیایم تا خودم راحت شوم انگار قرار نیست دعاکنید تا ظهور در این زندان غیبیت مرا باز کند.می ترسم بیایم باز خودم باشم و خودم تنها ؛ شما باشید و  رفاهی که منتظر آنید. خوب که نگاه کردم پدر راست می گفت.دعا زیاد است, دعا برای فرج کم , برای فرج خودش برای گشایش در کار خودش خیلی خیلی کم.

از پای دردودل ها که برخواست سجاده اش را پهن کرد تا نماز شبش را بخواند گفتم: خسته اید اقاجان بگذارید این را برای ما گفت: ما سخت را به جان می خریم تا شیعیانمان به ساده اش تن دهند.آنها همان نمازهای یومیشان را به وقت بخوانند ما بقی برای ما؛ ما نیمه های شب دعایشان می کنیم به نماز شبمان تک تکشان را صدا می کنیم.گفتم امروز زیاد دویده اید بابا , زیاد روی پا بوده اید جان به فدایتان نشسته بخوانید گفت: نشسته خواندن برای یک شب است آن هم شب اول اسیری در کربلا. چشمهایم را بستم گوش سپردم به نمازش.دلم به حال گوشهایم خیلی سوخت دراین دنیای پر سر وصدا کر شده بودم بس که نشنیده بودم صدای خوش. چشمهایم را که باز کردم دیگر آن خواب خوش , دیگر آن واقعیت فراموش شده تمام شده بود. باد مفاتیح دلم را ورق زده بود صفحه ی رو به روی چشمم مرور خواب شیرینم بود, مرور تصویری که دیده بودم .سلام آل یس,  سلام به تکبیرت,به تحلیلت, سلام به سجده ات به رکوعت,به شبها وروزهایت,سلام به قیامت به قعودت به نمازت,به استغفارت برای من.تویی که این همه سال آرزوی نیامده ی منی. دعایم که تمام شد کلاهم را قاضی کردم که آی محب این قدر که تو به فکر اویی این قدر که تو یادش می کنی این قدر که تو حرفهای او را گوش می دهی رویت می شود نام خود را محب بگذاری؟این قدرکه او یاد توست , این قدر که او برایت او دعا می کند, این قدر که او بر احوال ما رسیدگی می کند گاهی اوقات شک می کنم که من محبوب اویم یا او محبوب من؟

http://dl.shiafrequency.com/takfiles/tasin.matn.flv

[ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 ] [ 19:7 ] [ ترنم سکوت ]



   


آغاز امامت وولايت امام عصر (عج ) منجی عالم وعدل گستر جهان بر تمامی منتظران مبارك باد 


سرخوش آن عیدی که آن بانی نور                  ازکنار کعبه بنماید ظهور

          قلب ها را مهر هم عهدی زند

         از حرم بانگ "اناالمهدی" زند


امام حسن عسکری علیه السلام می فرمایند :

کسی که توان نصرت ما اهل بیت را ندارد ولی دشمنان ما را لعن می کند خداوند متعال صدای او را به جمیع ملائکه می رساند و همه ی فرشتگان بر او صلوات می فرستند و از خدا، آمرزش او را طلب می کنند .در این هنگام خدا به ملائکه می فرماید : من هم به روح این بنده ام صلوات می فرستم و او را از برگزیدگان نیکوکار قرار می دهم .

بحارالانوار ،ج ۵، ص ۳۱۶


         


زده بر خرمن دل صاعقه ای پر ز شرر

می زند مرغ دلم بهر تبرّی پرپر

در همین وقت شریف است که گوید شیعه

لعن الله عمر ، ثمّ ابابکر و عمر


 

از همه سو می دمد، نور تجلّای تو

 

غایبی و عالمی است، محو تماشای تو

 

تا که نهم از شرف، پا به سر آسمان

 

کاش که می شد سرم، خاک کف پای تو!

 

روی به هر سو کنی، پای به هر جا نهی

 

در سر ما شور توست، در دل ما جای تو

 

سروقدان قائمند تا تو قیامت کنی

 

ای نگه فاطمه بر قد و بالای تو!

 

خیز و بر آر از جگر بانگ "اَنَاالمنتقم"

 

تا همگان بشنوند از حرم، آوای تو

 

زنده شود از دمت، روح هزاران مسیح

 

دل ببرد از کلیم، نطق دل آرای تو

 

از حرم فاطمه تا صف کرببلاست

 

چشم دو ششماهه بر قامت رعنای تو

 

موسی سینای جان، چهره عیان کن عیان

 

تا که شود عالمی طور تجلّای تو

 

آرزوی فاطمه بانگ "اَنَاالمهدی ات"

 

عقده گشای علی، دست توانای تو

 

آینه بگشا دمی تا که کند هر دمی

 

چارده آیینه نور، جلوه ز سیمای تو

 

"میثم" اگر می چکد، از نفسش شهد جان

 

میوه نخلش بود، شاخة خرمای تو



[ یکشنبه یکم بهمن 1391 ] [ 18:13 ] [ ترنم سکوت ]

 

 


شب های بی قراری چشمم سحر نشد

دلواپسی و غربت و اندوه سر نشد

آهم کشید شعله ولی بال و پر نشد

اصلاً کسی ز حال دلم با خبر نشد

فرموده ای که شرط وصالت صبوری است

وقتی زمان زمانه‌ی هجران و دوری است

ای طلعة الرشیده‌ی من أیها العزیز

ای غرة الحمیده‌ی من أیها العزیز

ای نور هر دو دیده‌ی من أیها العزیز

خورشید من سپیده‌ی من أیها العزیز

این جمعه هم غروب شد اما نیامدی

ای آخرین سلاله‌ی زهرا نیامدی

وقتی که هست چشم تر تو مطاف اشک

گم می شود دوباره دلم در طواف اشک

چشمان بی قرار من و اعتکاف اشک

آقا بخر مرا به همین دو کلاف اشک

این اشک ها شده همه‌ی آبروی من

چشمی گشا به روی من ای آرزوی من


[ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 ] [ 9:44 ] [ ترنم سکوت ]

 

فرارسیدن ایام شهادت امام حسین علیه السلام و یاران باوفایش

بر ساحت مقدس منتقمش و همه ی شیعیان تسلیت باد

 

 

دارد دوباره حال و هوا فرق می کند

حتی عبور ثانیه ها فرق می کند

این روزها که بغض، دلم را گرفته است

با روزهای قبل چرا فرق می کند؟

این پرچم سیاه... همین بیرق و علم

حاکی ست با همیشه فضا فرق می کند

دارند بچه ها کتیبه به دیوار می زنند

حتی سروده ی شعرا فرق می کند

یک راست می روم سر اصل مصیبت ام

آقای من عزای شما فرق می کند

هر چند کعبه کعبه و بیت الهی است

اما هوای کرببلا فرق می کند

آقا نگیر خرده اگر شور می زنند

عشق تو با همه به خدا فرق می کند

"باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است"

آقا ببخش حال خودم هم عوض شده

این است جای قافیه ها فرق می کند

تا گفت: «یا اُخَیَّ » دلش بی قرار شد

سوز صدا و سوز صدا فرق می کند

بانو نشسته بود و سری روی نیزه بود

اینجا... غروب با همه جا فرق می کند

 

[ جمعه بیست و ششم آبان 1391 ] [ 11:53 ] [ ترنم سکوت ]
 

 

                        

 


     غیر از فرج تو حاجتی نیست  مرا  

  دیگر  به فراق طاقتی نیست مرا


          جز بر تو و هر که هست دیوانه ی تو        بر هیچ کسی  ارادتی نیست مرا

 

        

  

کنار پنجره ی انتظار بنشینم
که شاید از تو خبر آید و رخت بینم

من از تمامی گل های باغ سبز دلم
همیشه یک سبد از نرگس تو می چینم

اگر سوال بپرسند ز مذهبم گویم
که عشق مهدی صاحب زمان بود دینم

چه سرّی است چه رازی است بین دل ها که
غروب جمعه ی هر هفته سرد و غمگینم


به جز تو با چه کسی درد دل کنم گویم
که از خطا و گناهان چقدر سنگینم

بیا که بی تو شب غصه ها سحر نشود
بیا که آمدن توست رمز تسکینم

میان هر تپش قلبم این نماهنگ است
بیا که زندگی بی ظهور تو ننگ است 

 

 

شاگردی گفت : استاد، چیکار کنم که خواب امام زمان(عج) رو ببینم؟

استاد گفت : شب یک غذای شور بخور،آب نخور و بخواب.

 شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت.

شاگرد گفت : استاد دیشب دائم خواب آب میدیدم!‏ خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم،کنار نهر آبی در حال خوردن آب هستم! در ساحل رودخانه ای مشغول...!

استاد فرمود: تشنه آب بودی خواب آب دیدی‏؛

‏ تشنه امام زمان(عج) بشو تا خواب امام زمان(عج) ببینی...! 



[ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 17:52 ] [ ترنم سکوت ]

 

 

 

 

جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا

آقاجون۱۱۷۸ تولدتون مبارک 

میلاد آخرین سلاله ی پاک نبوی ، منجی عالم بشریت ، منتقم خاندان رسالت ، حضرت مهدی (عج) بر تمام شيعيان منتظرش مبارکباد

 

 

  سيدي غيبتك نفت رقادي و ضيقت علي مهادي و أسرت مني راحة فؤادي ، 

سيدي غيبتك أوصلت مصابي بفجائع الأبد و فقد الواحد بعد الواحد يفنى الجمع و العدد

 فما أحس بدمعة ترقى من عيني و أنين يفتر من صدري عن دوارج الرزايا و سوالف البلايا

إلا مثل لعيني عن عوائر أعظمها و أفظعها و تراقي أشدها و أنكرها و نوائب مخلوطة بغضبك

 و نوازل معجونة بسخطك...

 


 

[ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 ] [ 0:0 ] [ ترنم سکوت ]


 

 

بُغض‌ در گلو  ،  پلک‌، بسته‌ام‌

عصر جمعه‌ است‌ ، دل‌ شکسته‌ام‌

از وصال‌ تو دل‌ نمی‌کنم‌

طعنه‌ها ولی‌ کرده‌ خسته‌ام‌

کوچه‌ را ز شوق‌ ، صُبح‌ رُفته‌ام‌

در خیال‌ خود با تو بارها  ، راز گفته‌ام‌...

باز شد غروب‌ تو نیامدی‌ ، دل‌ گرفته‌ام‌

مانده‌ دیدة‌ ی اشکبار من‌ ، منتظر به‌ دشت‌ ، منتظر به‌ راه‌ ، جمعه‌ هم‌ گذشت‌

شهسوار من‌!  باز خسته‌ام‌ ، دل‌ شکسته‌ام‌

سینه‌ پر ز آه‌ ، هر دو دیده‌ تر ، دل‌ پر از امید

تا مگر رسد جمعه‌ای‌ دگر ، یا که‌ یک‌ خبر

کاش‌ در غمت‌ می‌شُدم‌ شهید

یا نوازشی‌ ، از تو می‌رسید

بی‌تو از جهان‌ ، دل‌ گسسته‌ام‌

حرفِ این‌ و آن‌ ، کرده‌ خسته‌ام‌

مثل‌ سینه‌ام‌ ، پُر ز ناله‌اند

کوه‌ و دشت‌ و رود ، میخ‌ و سنگ‌ و چوب‌

طور دیگری‌ است‌ جمعة‌ ی غروب‌

توی‌ شهر ما  ـ شهر کینه‌ها ـ

توی‌ آسمان‌ ، توی‌ سینه‌ها

دود و دود و دود

زودتر بیا شهریار من‌

زودِ زودِ زود

شهسوار من‌! دل‌ شکسته‌ام‌

می‌نهم‌ دگر سر به‌ کوه‌ و دشت‌

شنبه‌ای‌ رسید جمعه‌ای‌ گذشت



[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 19:21 ] [ ترنم سکوت ]

  

 

 

پنهان نموده چهره ز ما آه می کشی
تا کی ز آه پرده بر این ماه می کشی؟

دیگر خدا ز قهر نگاهم نمی کند
وقتی گناه می کنم و آه می کشی

آهی که مانده در دل تو از گناه من
پنهان نموده از من و در چاه می کشی

چاهی به قدر آه تو مولا عمیق نیست
ناچار آه نیمه و کوتاه می کشی

کوتاه می کند شب دلتنگی مرا
دستی که بر سرم ز وفا گاه می کشی

گاهی که  سرکشی کنم از تو دل مرا
با یک نگاه، باز به همراه می کشی

 

اگر مهر انتظار را بر قلب هایمان حك نكرده بودند،
اگر غزل انتظار را از بر نبودیم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند،
معلوم نبود در این تاریك و روشن مبهم و این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها
كه روز و شبش یكسان است، این همه دلواپسی،
این همه حسرت و این همه سوز و گداز را
به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش می بردیم و از كه پناه می جستیم.
روزها آن قدر با رنگ و نیرنگ آمیخته است كه روزمان را از شب نمی شناسیم و این ابر،
ابرهای تیره حریص آن چنان وسعت آسمان را بلعیده اند
كه دیری است رنگ خورشید را ندیده ایم.
همه جا تاریك و ظلمانی است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ های تاریخ را برفرازش بیاویزی،
باز چاه و چاله را نمی بینی و پا به لجنزاری می گذاری
كه بیرون آمدن از آن طاقت فرساست،
گویی چشم بسته راه می روی كه برادرت را، همسایه دیوار به دیوارت را
كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حراج می سپارد،
جان می فروشد تا آبرو بخرد را نمی بینی یا نه، شاید هم می بینی،
اما برای راحتی وجدانت، عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم می زنی تا نبینی،
تا آزاد باشی، آه چه اسارتی؟!
مولاجان، فضای غبارآلودی است، یلدای غریبی است، پس، در كدامین سپیده لایق،
ذوالفقار تو سیاهی شب را می درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پیوند می زند...!
 


 

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 19:33 ] [ ترنم سکوت ]

درباره وبلاگ

آنقدر ترنم هاي دلم را بر

دل غمگين اين خطوط حك ميكنم تا بيايي...

******

من بی تو

یک پرنده ی بی آسمانم

یک نسیم سرگردانم

ویک رویای ناتمام

پس ظهور کن که منتظرت هستم


******

مـــــــــولاي من

من با تو ترانــه ساختــــم

نديــــده دل به تو باختــــــم


تو رو بعضي وقتهــــــا ديـــــدم

اما افســـــــوس نشــــــنا ختــــــم